X
تبلیغات
توضیح عکس
توضیح عکس
توضیح عکس
وبلاگ یک مهندس...

وبلاگ یک مهندس...

سلام

این پست از تاریخ دوازدهم مهر 1391 تا اطلاع ثانوی به عنوان تابلو اعلانات وبلاگ به عنوان پست ثابت قرار خواهد داشت.

دراین تابلو به اطلاع رسانی در مورد کم وکیف عملکردمان در باب مطالب منتشره وکیفیت تکمیل وبروزرسانی انها پرداخته خواهد شد.

با عنایت به بن شدن یکی از اکانت هایم در 4Shared یکسری از کتابهای کاربردی ومقالات وجزوات پرمخاطب را به مرور درسایر سرورها اپلود کرده ودر اینجا در این زمینه اطلاع رسانی خواهد شد.

اگر دوستان مطلبی ارسال کنند یا کتابهای مورد نیاز دوستان را که دراین پست اعلام خواهد شد داشته باشند دراین پست به اطلاع بقیه نیز خواهد رسید.

درمورد درخواست های ضروری واولویت دار دراین پست اطلاع رسانی خواهد شد.

موفق باشیم.

-----------------------------

* قبلا دوبار کتاب تکنولوژی تراهرتز رو برای استفاده دوستان برای دانلود قرار داده بودم که متاسفانه خودم این کتاب رو دانلود نکرده ام

اگر کسی از دوستان این کتاب رو در اختیار داره لطفا یا برای بنده ایمیلش کنه یا روی یکی از سرورها اپلود کنه وبرای درج در وبلاگ ادرس اونو در اختیار ما قرار بده(حل شد!)

** دوست بازدیدکننده ای که انگار برای دانلود جزوه روشهای تولید دکتر حاله مراجعه کرده بودند وبه دلیل ارجاع لینک به انجمن نواندیشان موفق به دانلود فایل نشده بودند به زمین وزمان فحش داده بودند وکامنت هاشون مملو از عصبانیت بود.

دونکته دراین میان حائز اهمیت هست

ای پی ومشخصات بازدید کنندگان از طریق سایت هایی مانند وبگذر ونسخه های غیر وطنی امارگیرها به اسانی قابل دسترسی هست وپیگیری اینگونه مسائل هم نه درحوصله بنده هست ونه میتونه حلال مسائل باشه ولی باید بتونیم از همین شرایط برای بالابردن ظرفیت خودمون در قبال مسائل ومشکلات بهره برداری کنیم.

یه کامنت ساده مبنی براینکه سرعت من پایین هست ولطفا لینک دانلود رو برای من ایمیل کنید مطمئنا دلیل متقنی برای بنده هست تا درخواست ونیاز دوستی رو اجابت کنم چنانچه بارها خودم اینکاررو کردم یا محبت دوستان شامل حال من شده

فحش دادن وعصبانیت نمیتونه مشکلات مارو حل کنه وصبروحوصله وجستجوی راه حل میتونه راهگشای بسیاری از مشکلات ما باشه

----------

ویدیوهای اموزشی نرم افزار ترموفلو همچنان که قبلا قول داده بودیم در پست 2152 اپلود وبه ارشیو اضافه شد.برای دانلود ومشاهده به لینک زیر مراجعه فرمایید:

دانلود ویدیوهای اموزشی نرم افزار ترموفلو THERMOFLEX

با توجه به فیلتر شدن لینک ها وبنا به درخواست دوستان عزیز کتاب راهنمای هوای فشرده از شرکت Copco را در سرور دیگری بارگذاری نموده ایم که از طریق لینک زیر میتوانید دانلود نمایید:

دانلود کتابچه راهنمای هوای فشرده از شرکت Copco

نکته مهم : با عنایت به اینکه تعداد پستهای وبلاگ و ارشیو موضوعی تناسب بهینه ای باهم ندارند وگاها برای توضیح در مورد سوال دوستی که شاید برای عده ای از دوستان واساتید مطلبی بدیهی به نظر برسد پستهایی کوتاه وساده نوشته شده است برای دسترسی به مطالبی که در جستجوی انها هستید(وسعی بنده برغنی کردن مطالب ومستندات به بهترین شکل ممکن است)از ابزار جستجو در مطالب وبلاگ استفاده کنید تا به همه مطالب دسترسی داشته باشد.با سپاس

مجموعه پلان ها ونقشه های تاسیساتی با عنوان دانلود پلان و نقشه های ساختمان غیر مسکونی در پست 1250 مجددا بارگذاری وبرای استفاده دوستان بروزرسانی گردید.

دانلود نقشه هاوپلان های تاسیساتی

نرم افزار Aveva Review6.3 نرم افزار کمکی نرم افزار PDMS از نرم افزارهای کاربردی پایپینگ در پست 2190 مجددا بارگذاری گردید.برای دانلود به لینک زیر مراجعه فرمایید:

دانلود نرم افزار Review6.3

کتاب اموزشی پمپ ها ، انواع ، اصول کار، بهره برداری ، تعمیرات  و عیب یابی نوشته استاد گرانقدر مهندس مهدی نصر ازادانی درپست 2191 مجددا بارگذاری گردید.لینک کمکی دانلود کتاب پمپ به پست اضافه شد.

حل المسایل مدارمنطقی (طراحی دیجیتال) موریس مانو ویرایش سوم در پست 1849 روی سرور پرشین گیگ مجددا بارگذاری شد برای دانلود به لینک زیر مراجعه فرمایید:

حل المسایل مدارمنطقی (طراحی دیجیتال) موریس مانو ویرایش سوم

با توجه به بن شدن اکانت 4shared فایل ابزار دقیق مقدماتی نیروگاه در پست 2279 مجددا بارگذاری گردید برای دانلود به لینک زیر مراجعه فرمایید:

ابزار دقیق مقدماتی نیروگاه

کتاب تکنولوژی تراهرتز در پست 2323 مجددا اپلود وبرای استفاده رایگان در دسترس قرار گرفت.

دانلود کتاب تکنولوژی تراهرتز

لیست مطالب مربوط به پمپ وپمپاژ (کتاب - جزوه - مقاله - پروژه و فیلم) تا تاریخ 22 اذر 91 درپست زیر فهرست بندی شد وبرای استفاده از مطالب میتوانید به لینک زیر مراجعه فرمایید:

پمپ

با توجه به از کارافتادن لینک دانلود کتاب تنظیم خانواده دکترباقرزاده این کتابچه اموزشی در پست 2401 مجددا اپلود وروی وبلاگ قرار گرفت.

دانلود کتاب اموزشی تنظیم خانواده دکتر باقرزاده

کتابچه ابزار دقیق مهندسی شیمی درج شده در پست 779که به دلیل از دسترس خارج شدن اکانت 4Shared قابل دانلود نبود را میتوانید درلینک زیر دانلود نمایید:

دانلود کتاب ابزار دقیق مهندسی شیمی

مجموعه فایلهای اموزشی توربین های زیمنس تحت عنوان توربین بخار از سیرتاپیاز که در پست 1061 به دلیل خرابی لینک از دسترس خارج شده بودند در پست 2455 مجددا اپلود وبرای استفاده دوستان منتشرگردید.برای دانلود به پست زیر مراجعه فرمایید:

همه چیز درباره توربین بخار

کتاب مرجع توربین های بادی نوشته Erich Hau در پست 2487 و کتاب پوشش های محافظ پره های توربین نوشته Y.Tamarin در پست 2503 مجددا اپلود وبرای استفاده دوستان عزیز منتشر شد.

جزوه اموزشی مبانی ازمون های غیرمخرب NDT در پست 2768 مجددا اپلود ودر دسترس قرار گرفت.

13 مقاله تحت عنوان ویبره ، نویز ، ارتعاش و بالانسینگ که در پست 3 از دسترس خارج بودند در پست 2390 با عنوان دانلود مقالات ارتعاشات مجددا اپلود شده ودر دسترس قرار گرفتند.

موفق باشیم


برچسب‌ها: تابلو اعلانات, درخواست کتاب, اسپاو, وبلاگ یک مهندس, همه چیز درباره نیروگاه
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1391ساعت 23:56  توسط spow  | 

شوپنهاور، فیلسوف روزگار ماست

گفت‌وگو  - گفت‌وگو با رضا ولی‌یاری مترجم آثار آرتور شوپنهاور به فارسی.

روزبه رحیمی: در میان کتاب‌های ترجمه شده‌ی فلسفی، نام آرتور شوپنهاور، فیلسوف بزرگ غربی، با نام رضا ولی‌یاری گره خورده است.  ترجمه و انتشار کتاب حجیم «جهان هم‌چون اراده و تصور»، مهم‌ترین کتاب شوپنهاور، رضا ولی‌یاری را به‌عنوان مترجمی سخت‌کوش به جامعه‌ی فلسفی ایران معرفی کرد. چندی پیش، نشر مرکز کتاب «فلسفه‌ی شوپنهاور» اثر برایان مگی، نویسنده و فیلسوف بریتانیایی، را با ترجمه‌ی ولی‌یاری روانه‌ی بازار کتاب کرد. فلسفه‌ی شوپنهاور یکی از مهم‌ترین کتاب‌هایی است که در مورد این فیلسوف نوشته شده است. برایان مگی به سبب نوشتن کتاب‌هایی همه‌فهم در زمینه‌ی فلسفه شهرت دارد و در ایران چهره‌ی شناخته‌شده‌ای است. پیش از این، از مگی کتاب‌های «مردان اندیشه»، «فلاسفه‌ی بزرگ» و «سرگذشت فلسفه» ترجمه و منتشر شده بود.

در ابتدا از خودتان و اینکه چگونه وارد فضای فلسفی و خصوصاً ترجمه شده‌اید بگویید.

من تقریباً از همان زمانی که وارد دانشکده فنی شدم به مطالعه‌ی جدی فلسفه رو آوردم و از همان آغاز هم جذب افلاطون و اسپینوزا و شوپنهاور و نیچه شدم، ولی فلسفه و نثر شوپنهاور برایم در جایگاه اول اهمیت قرار گرفت به نحوی که اعتقاد پیدا کردم شوپنهاور بزرگ‌ترین فیلسوف تمام تاریخ بوده است. از سوی دیگر، از شانزده سالگی دستی در نوشتن داستان کوتاه پیدا کرده بودم و زمانی که در سال ۸۴ برای اولین بار شروع به ترجمه‌ی آثاری از شوپنهاور کردم نثر فارسی را در حد قابل قبولی می‌نوشتم. قبل از این که وارد کار ترجمه شوم، یعنی درست یک سال قبل از آن، من رمان کوتاهی نوشته بودم و اتفاقاً برای ارزیابی به نشر مرکز ارائه داده بودم که البته رد شده بود. ولی این پایه‌ی آشنایی من با نشر مرکز و مرحوم فاطمی شد. آن اوقات من در به در در کتاب‌فروشی‌ها و روی اینتزنت به دنبال آثار ترجمه شده شوپنهاور می‌گشتم ولی هر چه بیشتر می‌گشتم کمتر می‌یافتم. سال ۸۴ که تصمیم گرفتم درس و دانشگاه را رها کنم و مطلقاً به فلسفه و ادبیات بپردازم مصادف شد با دست یافتن به متن انگلیسی مقالات شوپنهاور و کتاب معظم «جهان همچون اراده و تصور». خوب یادم هست اولین مقاله‌ای که ترجمه‌اش را شروع کردم مقاله‌ی «در باب نویسندگی و سبک» بود. تجربه شگفت‌انگیزی بود. من آن بخش مربوط به شوپنهاور در کتاب تاریخ فلسفه‌ی ویل دورانت، ترجمه‌ی دکتر زریاب را بارها خوانده بودم، بارها و بارها، و به شدت تحت تأثیر نثر شوپنهاور، و طبعاً ترجمه‌ی دکتر زریاب، قرار گرفته بودم. به همین دلیل سعی کردم مقالات شوپنهاور را به همان سبک و سیاق ترجمه کنم. تا اسفند ۸۴، سیزده مقاله از مجموعه متعلقات و ملحقات و جهان همچون اراده و تصور را ترجمه کردم و فروردین ۸۵، بلافاصله پس از تعطیلات سال نو دو مقاله را به عنوان نمونه به نشر مرکز ارائه دادم که تحریریه‌ی نشر مرکز تصمیم گرفتند این کتاب را کار کنند و با من قرارداد ببندند. فکر می‌کنم آقای رمضانی رئیس موسسه و آقای فاطمی که آن زمان دبیر تحریریه‌ی نشر مرکز بودند خیلی شجاعت به خرج دادند و ریسک زیادی کردند که آن کار را قبول کردند. که البته این ریسک جواب داد. سال بعد، یعنی تابستان 86، کتاب با عنوان ـ عنوانی که خود من برایش انتخاب کرده بودم ـ «جهان و تأملات فیلسوف؛ گزیده‌هایی از نوشته‌های آرتور شوپنهاور» منتشر شد. با این کتاب بود که من وارد کار ترجمه شدم.

در ایران نام برخی از اشخاص و موضوعات در حوزه‌های مختلف، با نام مترجمان گره خورده است. مثلاً در ادبیات، نام گراتزیا دلددا با بهمن فرزانه و ادبیات آمریکای لاتین با نام عبدالله کوثری همراه است. در حوزه‌ی فلسفه نیز، آلن بدیو و مراد فرهادپور و هچنین کارل مارکس و حسن مرتضوی را می‌توان مثال زد. نام آرتور شوپنهاور و شما نیز در حال پیوستن به این مجموعه است. پیش از اینکه وارد بحث در مورد کتاب شویم، بهتر است که بپرسم چرا شوپنهاور را انتخاب کردید؟
واقعیت این است که من در شوپنهاور فیلسوفی می‌دیدم که صریح و بی‌پرده و ضمناً بسیار ساده حرف می‌زد و صحبت‌هایش تا حد زیادی با واقعیت مطابقت داشت. ولی بیش از هر چیز شیفته‌ی اندیشه‌ی محوری او ـ یعنی اراده ـ و نثر درخشانش شده بودم. اولین باری که جملات او را در تاریخ فلسفه ویل دورانت خواندم حالتی بین حیرت و شعف داشتم و ترجمه‌ی دکتر رزیاب هم در این میان تأثیر زیادی داشت. من همان چند جمله را بارها خواندم و همواره پیش خودم تکرارشان می‌کردم و همه را از حفظ شده بودم. بینش‌های عمیق نهفته در آن جملات به قدری با پیش‌زمینه‌های فکری من سازگاری داشت که من هم مانند نیچه، انگار فیلسوفی پیدا کرده بودم که مخصوصاً برای من می‌نوشت و با من حرف می‌زد. همه‌ی صحبت‌هایش به نظرم درست و منطقی می‌آمد و بیش از همه مبهوت عقلانیت شدید و واقع‌بینی‌اش شده بودم. بله من می‌گویم واقع‌بینی نه بدبینی. امکان نداشت سراغ فیلسوف دیگری بروم.
شوپنهاور فیلسوفی است که علی‌رغم جذابیتی که در اندیشه و شخصیتش دارد، همیشه با کم توجهی مواجه بوده است. برایان مگی هم، چه در این کتاب و چه در جاهای دیگر، به این موضوع اشاره کرده و از خاصیت باب روز بودن در فلسفه سخن گفته است. در ایران اگر اشتباه نکنم، اولین کتاب‌های مستقلی که درباره‌ی شوپنهاور منتشر شده است به دهه‌ی چهل باز می‌گردد. یعنی کتاب‌های: «افکار شوپنهاور»، ترجمه و گردآوری مشفق همدانی (۱۳۳۶) و «جهان‌بینی شوپنهاور» نوشته‌ی مهرداد مهرین (۱۳۳۸). با وجود این، فلسفه‌ی شوپنهاور چندان شناخته شده نیست و توجهاتی که به او شده، در سطح باقی مانده است. ممکن است به دلایل این بی‌توجهی، چه در ایران و چه در غرب، اشاره‌ای کنید؟
خوشحالم که این سؤال را مطرح کردید. پاسخ خیلی ساده است. دلیل اول‌اش این است که در حوزه‌ی مطالعه‌ی فلسفه هم متأسفانه حرف اول را مد می‌زند و تعداد افراد متظاهر به فلسفه خیلی بیشتر از تعداد علاقه‌مندان واقعی فلسفه است. دلیل دوم‌اش هم این است که شوپنهاور حقیقت را می‌گوید و به صورت گزنده‌ای هم می‌گوید و خوب حقیقت تلخ است. بیشتر مردم دوست دارند دروغ‌های زیبا بشنوند تا این‌که با حقیقت رو به رو شوند، و در این مورد حق با نیچه است. خود شوپنهاور هم این را می‌گوید. البته امروز دیگر شوپنهاور تا حد زیادی در کشور ما شناخته شده و افراد زیادی به مطالعه آثارش رو آورده‌اند. هرچند شما می‌توانید بگویید شاید این هم بخشی از همان جریان مد فکری باشد. من مخالفتی ندارم اگر چنین چیزی را مطرح کنید. شاید واقعاً همین‌طور باشد.


با اینکه نیچه متأثر از شوپنهاور بوده، سال‌هاست که در ایران، به قول مگی، مد روز است. تا دلمان بخواهد در سال‌های مختلف کتاب‌های کوچک و بزرگ درباره‌ی او منتشر شده است. بسیاری از این کتاب‌ها کاملاً متأثر و در جهت همان مد روز بودن هستند. اما کتاب‌های زیادی نیز، از آثار خود نیچه و نوشته‌های مهم سایرین در مورد او منتشر شده است.  در ادامه‌ی سؤال قبل، می‌خواستم بپرسم چه چیزی در زندگی و اندیشه‌ی شوپنهاور وجود دارد که در این مورد باعث تمایز او از نیچه شده است؟
گفتم، اتفاقاً امروز شوپنهاور با اقبال زیادی در ایران مواجه است و دست‌کم از این حیث سرنوشتی مشابه نیچه پیدا کرده است. من کم‌کم دارم فکر می‌کنم که از این جهت تفاوت چندانی با هم ندارند. البته از حیث فلسفه‌شان اگر بخواهیم بگوییم همان‌طور که وجوه تشابه زیادی میان آن‌ها هست وجوه تمایز زیادی هم بین‌شان وجود دارد. مهم‌ترین‌شان هم این است که شوپنهاور فیلسوف دستگاه‌ساز بود و نیچه علاقه‌ای به پدید آوردن دستگاه نداشت، دست‌کم نه تا اواخر دوران سلامت‌اش. ولی بگذارید یک چیز دیگر را هم اضافه کنم. هم شوپنهاور و هم نیچه، آثارشان مملو است از جملات قصاری که ظرفیت زیادی دارد برای این که یک فیلسوف را تبدیل به یک مد فکری کند دست‌کم به لحاظ عینی. یعنی همین علاقه‌مندی مردم به خواندن جملات قصار ـ چیزی که دست‌کم نیمی از خوانندگان نیچه دنبال آن هستند ـ باعث می‌شود تعداد کتاب‌هایی که از این فیلسوفان یا درباره‌ی این فیلسوفان منتشر می‌شود دائماً افزایش یابد. دست‌کم در مورد نیچه می‌بینیم که از بعضی کتاب‌های او هم‌زمان سه یا چهار ترجمه وجود دارد. و مخصوصاً همان کتاب‌هایی که بیشتر به سبک گزین‌گویانه نوشته شده‌اند و پر از جملات قصار باب طبع سلیقه عمومی‌اند.


بسیاری بر این باورند که برای شناخت اندیشه‌ی یک فیلسوف، باید به سراغ نوشته‌های خودِ فیلسوف رفت. شما چرا پس از ترجمه‌ی مهم‌ترین اثر شوپنهاور، «جهان همچون اراده و تصور»، به سراغ کتابی رفته‌اید که شرحی است بر اندیشه‌ی او؟
دلیل اصلی‌اش این است که احساس کردم پس از انتشار جهان همچون اراده و تصور لازم است شرحی بر آن هم در دسترس خواننده فارسی زبان باشد. ضمن این‌که کتاب برایان مگی کتاب بسیار مهمی است و حتماً باید ترجمه می‌شد. برایان مگی یکی از برجسته‌ترین شوپنهاور‌شناسان در دنیای انگلیسی‌زبان است و کتاب‌اش حجیم‌ترین و دقیق‌ترین کتاب درباره‌ی فلسفه‌ی شوپنهاور به زبان انگلیسی است. دلیل دیگر این کار هم این بود که می‌دیدم مگی تا حد زیادی با شوپنهاور موافق است و اصل و اساس فلسفه‌ی او و بیشتر استدلال‌های‌اش را قبول دارد. شاید بعد از لزوم وجود شرح بر فلسفه‌ی شوپنهاور، این مهم‌ترین دلیلی بود که کتاب مگی را ترجمه کردم. البته من بلافاصله پس از آن رساله‌ی دکتری شوپنهاور را هم ترجمه کردم که به زودی منتشر می‌شود.


کتاب «فلسفه‌ی شوپنهاور» از دو بخش تشکیل شده است. قدری در مورد این تقسیم‌بندی و محتوای هر بخش توضیح دهید.
ملاک این بخش‌بندی خیلی ساده است. بخش اول کتاب مربوط به خود فلسفه‌ی شوپنهاور و پیش زمینه‌های فکری آن است، یعنی مگی به موشکافی پیش‌زمینه‌های فکری فلسفه او در یونان باستان و سنت تجربه‌باوری انگلیسی و ایدئالیسم آلمانی، و نیز بررسی و تشریح خود جهان همچون اراده و تصور پرداخته است. در بخش دوم هم به دامنه‌ی تأثیرات شوپنهاور در متفکران و نویسندگان و هنرمندان پس از او و به رابطه‌ی او با برجسته‌ترین این‌ها، مخصوصاً واگنر و نیچه و ویتگنشتاین، پرداخته است. 

 

مگی تأکید دارد که تأثیر شوپنهاور بر اندیشمندان پس از او، از جمله ویتگنشتاین و فروید، نادیده گرفته شده است. همین‌طور اشاره می‌کند بر تأثیر این فیلسوف بر نویسندگان و هنرمندان مختلف و چند فصل از کتاب هم به این موضوع اختصاص یافته است. از نظر مگی، فهم چگونگی و میزان این اثرگذاری چه اهمیتی دارد؟
شوپنهاور اولین کسی بود که جایگاه فرعی و ثانوی برای عقل قائل شد. در واقع اولین کسی بود که عقل را از آن جایگاه رفیعی که طی دوران رنسانس عصر روشنگری پیدا کرده بود پایین کشید. او اولین کسی بود که بر نقش عظیم ناخودآگاه و محرک جنسی در زندگی انسان تأکید کرد و مشخصاً تمثیل کوه یخ فروید در جهان همچون اراده و تصور به صورت دیگری وجود دارد. شوپنهاور یک قرن پیش از انیشتین و فقط با اتکا به روش‌شناسی محض به چرخه‌ی ماده و انرژی و حجم بی‌انتهای حرکت در عالم هستی پی برد. من قبلاً هم این جمله‌ی لنکستر را نقل کرده‌ام که ریشه‌های اندیشه مدرن را باید در فلسفه‌ی شوپنهاور جست‌وجو کرد. اگر بپذیریم که دنیای فکری امروز ما تا حد زیادی تحت تأثیر اندیشه‌های داروین و فروید و نیچه و ویتگنشتاین است آن‌وقت قطعاً باید اهمیت زیادی برای فلسفه‌ی شوپنهاور و تأثیر آن بر نیچه و فروید و ویتگنشتاین قائل باشیم. ضمن این که دامنه‌ی اثرگذاری او خیلی بیشتر از این است و فکر می‌کنم کافی است فهرستی از اسامی متفکران و نویسندگان و هنرمندانی که تحت تأثیر او بوده‌اند تهیه کنیم و این فهرست را پیش روی‌مان بگذاریم تا متوجه شویم چرا این‌قدر این فلسفه و تأثیرات آن اهمیت دارند.


برخی شوپنهاور را متأثر از اندیشه‌ی شرقی و بودایی می‌دانند و برخی معتقدند، وجود شباهت‌هایی میان اندیشه‌ی شوپنهاور و آیین بودایی، باعث ارجاع مکرر این فیلسوف به آموزه‌های شرقی شده است. مگی در این مورد چه دیدگاهی دارد؟
مگی کاملاً توضیح می‌دهد و اثبات می‌کند که رابطه‌ی فلسفه‌ی شوپنهاور با اندیشه‌ی شرقی به هیچ‌وجه از جنس تأثیر و تأثر نیست. در واقع زمانی که دستگاه شوپنهاور شکل گرفت او حتی یک کلمه از نوشته‌های مذاهب شرقی برهمایی و بودایی را نخوانده بود و تنها پس از آن بود که کم کم این آثار به زبان‌های اروپایی ترجمه شدند و شوپنهاور هم به واسطه‌ی دوستی‌اش با خاورشناسی به نام فریدریش مایر با آن‌ها آشنا شد. ولی این که بعداً و به دلیل وجود شباهت‌های زیاد میان فلسفه‌ی خودش و اندیشه‌های موجود در آیین‌های بودایی و برهمایی مکرراً به آن‌ها ارجاع داده درست است و خود شوپنهاور هم به این نکته اذعان دارد و حتی به آن می‌بالد.


فصل نهایی کتاب، «سوء فهم شوپنهاور» نام‌گذاری شده است است. منظور از سوء فهم چیست؟
سوء‌فهمی که مگی از آن حرف می‌زند بیشتر به آموزه‌ی اراده‌ی شوپنهاور مربوط می‌شود. واقعیت این است که افراد زیادی اراده مورد نظر شوپنهاور را با اراده به معنای متعارف‌اش اشتباه گرفته‌اند و از این حیث سوء‌فهم‌های عمیق و جدی را پیش آورده‌اند. حتی بسیاری از مفسران شوپنهاور هم دچار این سوء‌فهم‌ها شده‌اند. مگی می‌گوید شاید بهتر بود شوپنهاور از واژه‌ی اراده استفاده نمی‌کرد و مثلاً واژه‌ی انرژی را به کار می‌برد، هرچند خودش اعتراف می‌کند که حتی در آن صورت هم باز عده‌ای در مورد این واژه هم دچار سوءفهم می‌شدند. شوپنهاور خودش کاملاً توضیح می‌دهد که لفظ اراده را به معنایی بسیار وسیع‌تر از آن‌چه از این لفظ در کاربرد متعارف‌اش مستفاد می‌شود به کار گرفته ولی ظاهراً توضیحات او در این خصوص کافی نبوده است.


به جز کتاب مگی، آیا شرح مهم دیگری بر آثار و اندیشه‌‌ی شوپنهاور نوشته شده است؟
فیلسوف انگلیسی، پاتریک گاردینر، نیز شرح نسبتاً بلندی درباره‌ی فلسفه‌ی شوپنهاور نوشته که اتفاقاً من این کتاب را هم ترجمه کرده‌ام که احتمالاً سال آینده منتشر می‌شود. البته هنوز مهم‌ترین شارح آثار شوپنهاور پروفسور آرتور هوبشر، رئیس انجمن شوپنهاورشناسی آلمان، است.


ظاهراً دو کتاب جدید از شوپنهاور ترجمه کرده و در دست انتشار دارید. یعنی کتاب‌های: «ریشه‌ی چهارگان اصل دلیل کافی» و «در باب طبیعت انسان». ممکن است درباره‌ی این دو‌ توضیحی دهید؟
بله. ریشه‌ی چهارگان در اصل رساله‌ی دکتری شوپنهاور و اولین اثر منتشر شده‌ی او است. خود شوپنهاور این کتاب را سنگ‌بنای جهان همچون اراده و تصور می‌داند و اصرار دارد که پیش از مطالعه‌ی کتاب اصلی او باید این رساله را خواند. ولی به هر ترتیب، من ابتدا کتاب اصلی را ترجمه کردم و پس از آن به متن انگلیسی ریشه‌ی چهارگان دسترسی پیدا کردم. این کتاب هم همان‌طور که گفتم به زودی منتشر می‌شود و ناشرش هم نشر مرکز است. در باب طبیعت انسان هم همان‌طور که از عنوان‌اش پیدا است مجموعه‌ی کوچکی از نوشته‌های مختلف شوپنهاور درباره‌ی طبیعت بشری و موضوعاتی از این دست است. کتاب کوچکی است و در عین حال بسیار خواندنی است و به زودی توسط نشر مرکز منتشر می‌شود.


دیوید مک‌له‌لان، یکی از شارحان برجسته‌ی کارل مارکس، در کتابی که درباره‌ی زندگی و اندیشه‌ی او نگاشته است، بخشی را به این موضوع اختصاص داده که «چگونه مارکس بخوانیم؟» او در این بخش، به ترتیب تعدادی از نوشته‌های مارکس را، به‌عنوان مسیری برای فهم بهتر و سریع‌تر اندیشه‌ی او، نام می‌برد. شما چه مسیری برای آشنایی با شوپنهاور توصیه می‌کنید؟
من فکر می‌کنم برای شروع، کتاب «جهان و تأملات فیلسوف» و همچنین کتاب «در باب حکمت زندگی» ترجمه‌ی آقای محمد مبشری انتخاب خوبی باشد. بعد از آن هم بسته به سطح آشنایی خواننده با فلسفه به طور کلی و فلسفه‌ی خود شوپنهاور به طور اخص می‌شود رفت سراغ خود جهان همچون اراده و تصور یا همین شرح برایان مگی. برخلاف شوپنهاور من پیشنهاد نمی‌کنم که خواننده اول رساله‌ی ریشه‌ی چهارگان را بخواند و بعد سراغ جهان همچون اراده و تصور برود. ریشه‌ی چهارگان مباحث‌اش خیلی انتزاعی‌تر و پیچیده‌تر است و ممکن است خواننده را گیج کند.

امسال، به جز «فلسفه‌ی شوپنهاور» و دو کتاب دیگری که در دست انتشار دارید، کتاب «اخلاق، قانون و سیاست» از شوپنهاور و کتاب دیگری به نام «واژه‌نامه‌ی تاریخی فلسفه‌ی شوپنهاور» ترجمه شده است. همچنین چند کتاب دیگر در ارتباط با شوپنهاور ترجمه و تألیف شده است. شما این توجه را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ و به نظرتان ادامه پیدا خواهد کرد؟
از این بابت خیلی خوشحالم. نمی‌دانید آن زمان که در کتاب‌فروشی‌ها اثری از شوپنهاور نمی‌دیدم چقدر ناراحت می‌شدم. امیدوارم این روند ادامه پیدا کند و افراد بیشتری متوجه شوپنهاور شوند، و فکر می‌کنم همین‌طور هم خواهد شد.


به نظر شما، شوپنهاورِ بدبین، در این جهانِ پر از جنگ و خشونت و برای انسان سرگشته‌ی امروز، چه حرفی برای گفتن دارد؟

شوپنهاور دقیقاً فیلسوف روزگار ما است. چون علت و دلایل همه‌ی این قساوت و خشونت و فلاکت و ادبار انسان را توضیح می‌دهد و مهم‌تر از آن راه برون‌رفت از این گرداب بدبختی و نکبت را هم پیش روی‌مان می‌گذارد. پیش‌تر هم گفته‌ام شاید همین فلسفه‌ی بدبینانه چنان نتایج مثبت و ثمربخشی برای استقرار صلح در جهان داشته باشد که از این حیث هیچ فلسفه‌ی خوش بینانه‌ای با آن قابل مقایسه نباشد.

منبع : شهرکتاب


برچسب‌ها: شوپنهاور فیلسوف روزگار ماست, ارتور شوپنهاور, شوپنهاور نیچه فلسفه کتاب مگی اسپینوزا, جهان همچون اراده و تصور هنر همیشه برحق بودن, مصاحبه
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 0:58  توسط spow  | 


سنکرونایزینگ ژنراتورهای سنکرون با شبکه
 
 
سینکرونایزینگ  “synchronizing”
 
اگر بخواهیم دو ژنراتور را با هم و یا ژنراتور را با شبکه بطور موازی متصل کنیم (با بستن بریکر پارالل کنیم) چه شرایطی لازم است؟ چگونه باید عمل کرد؟
منظور از شبکه ولتاژ سه فازی است که اندازه و فرکانس آن همواره ثابت است (باس بی نهایت) .
برای پارالل کردن ژنراتور با شبکه (و یا دو ژنراتور با هم) چهار شرط لازم است :

I –  برابر بودن ولتاژها
دامنه ولتاژهای سه فاز ژنراتور و شبکه باید مساوی باشند ، چون که اگر اختلاف ولتاژ وجود داشته باشد ، جریانی به سمت ولتاژ کمتر عبور خواهد کرد . البته اگر این جریان از جریان نامی ژنراتور بیشتر نباشد وصل بریکر اشکالی ندارد (اختلاف ولتاژ کمتر از ده درصد ولتاژ نامی باشد) .اثر این جریان تنها گرم شدن سیم پیچ های ژنراتور است و فشاری بر شفت ژنراتور وارد نمی شود . پس اگر اختلاف ولتاژ ژنراتور و شبکه کمتر از ده درصد ولتاژ نامی ژنراتور باشد یک شرط پارالل کردن برقرار است .
II –  برابر بودن فرکانس ها
اگر فرکانس ژنراتور با فرکانس شبکه یکی نباشد هنگام وصل بریکر جریانی متناسب با اختلاف فرکانس ژنراتور و شبکه جاری خواهد شد که اگر فرکانس ژنراتور بیشتر باشد باعث ترمز کردن ژنراتور( کم شدن ناگهانی سرعت ) واگر فرکانس شبکه بیشتر باشد باعث شتاب گرفتن ژنراتور می شود . به این ترتیب جریان عبوری بین ژنراتور و شبکه در موقع اختلاف فرکانس ضربه های مکانیکی شدیدی به شفت توربین وارد می کند که در آن امکان شکسته شدن شفت می رود . در این حالت مانند حالت سیم پیچ های ژنراتور هم گرم می شوند .  پس جریانی که به خاطر اختلاف فرکانس از ژنراتور می گذرد به علت ضربه ای که به محور می زند خطرناک تر از جریان مربوط به اختلاف ولتاژ است ، لذا باید به تساوی فرکانس ها اهمیت بیشتری داد . حد مجاز اختلاف فرکانس حدود یک تا دو درصد فرکانس نامی است و ضربه ی حاصله از این اختلاف فرکانس برابر این است که ژنراتور را یک دفعه زیر بار کامل قرار دهیم .
 III – رعایت کردن ترتیب فازها
فاز های ژنراتور باید بعد از نصب به فاز های هم نامشان در شبکه وصل شوند چون که در غیر این صورت به علت اختلاف فازی ۱۲۰ درجه ای که بین آن ها وجود دارد جریان بسیار شدیدی از آن ها عبور می کند که باعث صدمه خوردن ژنراتور و یا عمل کردن رله های حفاظتی می شود .

VI - هم فاز بودن ولتاژها
فرض کنیم سه شرط فوق برقرار باشند ، امکان دارد اختلاف فازی بین دو فاز هم نام وجود داشته باشد  که باعث ایجاد اختلاف ولتاژ در هر لحظه می شود . باید سعی شود عمل پارالل کردن در کمترین اختلاف فاز انجام گیرد تا اختلاف ولتاژ لحظه ی وصل بریکر باعث اشکال نشود .
حال ببینیم این شروط چگونه برقرار می شوند :
 شرط اول :
برای تنظیم ولتاژ ژنراتور با شبکه باید جریان تحریک ( اکسایتر  ”exciter” ) ژنراتور را کم یا زیاد کنیم ( با کم و زیاد کردن جریان تحریک ، ولتاژ ژنراتور به ترتیب کم و زیاد می شوند ) و بدین طریق می توان ولتاژ ژنراتور را مساوی ولتاژ شبکه نمود .
شرط دوم :
می دانیم که فرکانس با تعداد دور چرخش روتور رابطه ی مستقیم دارد (f = pn/120  ) . پس برای تنظیم فرکانس باید تعداد دور رتور را تنظیم کرد و برای تنظیم تعداد دور رتور ( هم محور با شفت توربین ) باید سوخت توربین را کم و زیاد کنیم و توسط آن توربین را کنترل کنیم . برای تنظیم فرکانس در نیروگاه های گازی به سیستم کنترل سوخت فرمان می دهیم و با کم و زیاد کردن سوخت سرعت توربین و به تبع آن فرکانس را کم و زیاد می کنیم اما در نیرو گاه های بخار این کار با فرمان دادن به گاورنر( “governor” ) و کنترل ورودی بخار انجام می شود . به این ترتیب فرکانس ژنراتور با شبکه تنظیم می شود .
شرط سوم :
این شرط را فقط باید هنگام وصل نمودن ژنراتور به بریکر در نظر گرفت که فازهای ژنراتور به فاز های هم نامشان در شبکه متصل گردند وبعداً لزومی ندارد . این کار به وسیله ی دستگاه جهت فاز سنج  کنترل می شود .
شرط چهارم :
در سیستم های سینکرونایزینگ کلاسیک ، کاربر یک اختلاف فرکانس و اختلاف ولتاژ قابل قبول تنظیم کرده و سینکرونایزر، فرکانس و ولتاژ را به اختلاف قابل قبول رسانده و برای رسیدن به اختلاف فاز قابل قبول صبر می کند . پس از رسیدن به اختلاف فاز به میزان قابل قبول ، با در نظر گرفتن زمان بسته شدن کلید ، فرمان سنکرون شدن را صادر می کند ( باید زمان لازم برای بسته شدن بریکر را در نظر گرفت وبا در نظر گرفتن این زمان ، پیش از صفر شدن اختلاف فاز فرمان موازی شدن را بدهد تا در لحظه ی موازی شدن اختلاف فاز صفر باشد ) اختلاف فاز توسط ادوات نَشان دهنده ی سینکرونایزنگ (سینکروسکوپ) که جلوتر معرفی می شود ، قابل رؤیت است . و در سیستم های نوین این کار به طور اتوماتیک توسط سیستم سینکرونایزینگ انجام می شود . در انواع معمول سینکرونایزر ، از آن جا که سینکرونایزر به انتظار نشسته و در خطای قابل قبول برای اختلاف فاز فرمان موازی شدن را صادر می کند ، اگر اختلاف فرکانس دو سیگنال ناچیز باشد مدت زمان مورد نیاز برای رسیدن به اختلاف فاز مطلوب طولانی خواهد بود .
 
 
روش های سینکرونایزینگ
از روش های سینکرونایزینگ می توان سه طریق را نام برد :
I – کلاسیک دستی   II – کلاسیک اتوماتیک   III – غیر کلاسیک اتوماتیک
I – کلاسیک دستی
برای این روش کافیست که شخصی به طور دستی تحریک ژنراتور و سوخت ( یا گاورنر) را کنترل کند و با استفاده از وسایل نشان دهنده در یک لحظه ی مناسب فرمان وصل بریکر را بدهد . در سیستم های سینکرونایزینگ کلاسیک ، کاربر یک اختلاف فرکانس و اختلاف ولتاژ قابل قبول تنظیم کرده و سینکرونایزر ، فرکانس و ولتاژ را به اختلاف قابل قبول رسانده و برای رسیدن به اختلاف فاز قابل قبول صبر می کند . پس از رسیدن به اختلاف فاز به میزان قابل قبول ، با در نظر گرفتن زمان بسته شدن کلید ، فرمان سنکرون شدن را صادر می کند 
وسایل نشان دهنده ی سینکرونایزینگ
معمولاً تعدادی وسایل نشان دهنده برای پارالل کردن وجود دارد که عبارتند از فرکانس متر،ولت متر و     سینکروسکوپ .
سینکروسکوپ یکی از مهم ترین وسایل سینکرونایزینگ است که به کمک آن می توان وجود اختلاف فاز و تساوی فرکانس ها را نشان داد . زمانی که فرکانس شبکه بیشتر یا کمتر از ژنراتور باشد ، عقربه ی سینکروسکوپ در جهت عقربه های ساعت و یا بر عکس می چرخد . لحظه ی مناسب برای پارالل کردن زمانی است که عقربه به طور عمودی (ساعت دوازده ) قرار گیرد . اگر بریکر را در حالتی که عقربه در جهت عقربه های ساعت حرکت کند ( و نزدیک نقطه ی سینکرونایزینگ ) وصل نماییم به محض پارالل شدن بار کمی روی ژنراتور می افتد ولی ضربه ای به ژنراتور نمی خورد ولی اگر زمانی که عقربه در جهت خلاف عقربه های ساعت بچرخد بریکر را وصل کنیم به محور ژنراتور ضربه ای وارد می آید .
 
II – کلاسیک اتوماتیک
در این روش باید همان کارها را که در روش دستی یک نفر انجام میداد به وسیله ی سیستم های الکترونیکی انجام شود لذا دستگاه سینکرونایزر اتوماتیک از سه بخش تشکیل شده است :

الف) تنظیم ولتاژ : این بخش ولتاژ شبکه و ژنراتور را با هم مقایسه کرده فرمان هایی به سیستم تحریک ژنراتور می دهد و به این وسیله ولتاژ ها را با هم تنظیم می کند .
ب) تنظیم فرکانس : این بخش فرکانس شبکه و ژنراتور را با هم مقایسه می کند و فرمان هایی را برای تنظیم فرکانس به سیستم سوخت توربین یا گاورنر می دهد وبه این صورت سعی در برابر کردن فرکانس ژنراتور با فرکانس شبکه می کند . ج) بستن بریکر : این بخش خودش از سه قسمت جداگانه ساخته شده است :
I – ولتاژ ژنراتور را با شبکه می سنجد .
II – فرکانس ژنراتور را با شبکه می سنجد .
III – اختلاف فاز بین سه فاز هم نام را می سنجد .
و زمانی که هر سه شرط به مقدار مجاز خود بودند فرمان بستن بریکر را می فرستد .
III – غیر کلاسیک اتوماتیک
این روش خیلی سریع ژنراتور را با شبکه پارالل می کند و به شرح زیر است :
ابتدا توربین را روشن کرده حدود بیست و پنج درصد دور نامی بدون این که تحریک ژنراتور را وصل کنند بریکر ژنراتور را می بندند در نتیجه جریان بسیار شدیدی از شبکه می کشد ( حدرد پنج تا هفت برابر جریان نامی اش ) و ژنراتور به صورت یک موتور آسنکرون شروع به کار می کند و دورش خیلی سریع به مقدار دور سنکرون می رسد ( تا این موقع ژنراتور از شبکه توان اکتیو و راکتیو می کشد ) بعد جریان تحریک را وصل می کنند ،حالا ژنراتور سنکرون مانند موتور سنکرون عمل می کند و این حالت ادامه پیدا می کند تا توربین به قدری سرعت بگیرد و قدرت پیدا کند که ژنراتور را از حالت موتوری به حالت ژنراتوری بیاورد . با این که در این روش ژنراتور ضربه ی شدیدی می خورد ولی در حد اقل زمان ممکن برای بار دادن به شبکه آماده می شود  .


برچسب‌ها: سنکرونایزینگ, سنکرون کردن ژنراتور سنکرون ماشین سنکرون, نیروگاه, پارالل شبکه ولتاژ هم فاز ژنراتور ارت شینه, ژنراتور
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 23:32  توسط spow  | 

دانلود جزوه تکنولوژی جوشکاری

انواع اتصالات


به طور كلي قطعات را ميتوان به دوروش به هم متصل كرد :

1) استفاده از فنون مكانيكي مثل پيچ و مهره يا پرچ كاري , كه در پيچ و مهره كاري استحكام اتصال از نيروهاي اصطكاكي كه مهره ها را در محل نگه ميدارد و از استحكام برشي و كشش پيچ ناشي ميشود .
2) استفاده از روشهاي متالورژيكي و شيميايي , يعني ايجاد پيوند بين سطوحي كه بايد به هم متصل شوند ؛ اين پيوندها را ميتوان با ذوب دو سطحي كه بايد به هم متصل شوند , مثل جوشكاري ذوبي و يا با جاري ساختن مذابي با نقطه ذوب پائين تر از نقطه ذوب قطعه كار در شكاف محل اتصال مثل لحيم كاري يا زرد جوش كاري برقرار كرد و همچنين ,  اتصال هاي چسبي بر نيروهاي نسبتاً ضعيفي از قبيل نيروهاي وان در والسي , قطبي و يا غيره متكي اند ؛ اما در پيوند دادن فلزها با غير فلزها , بايد پيوندهاي شيميايي تشكيل شود .

براي اتصال قطعات , ممكن است از روشهاي مركب نيز استفاده شود ؛مثلاً براي اتصال بتن يا مواد عايقِ دما بالا به سازه هاي فولادي , ميله هايي را به سازه متصل كرد و سپس قابي را كه بتن يا ماده عايق را روي آن ريخته اند را به ميله جوش ميدهند .

همچنين انواع اتصالات در صنعت را ميتوان بر مبناي نوع اتصال نيز دسته بندي كرد :

1)       انواع اتصالات موقت مثل پيچ و مهره  , پين , ميخ و ...
2)       اتصالات نيمه موقت مثل پرچ كاري , لحيم كاري و ...
3)       اتصالات دائم مثل لحيم كاري سخت , جوشكاري و اغلب چسبها

همچنين ميتوان روشهاي اتصال فلزات را بر حسب نوع فرايند و يا بنيان علمي آنها طبقه بندي كرد:

1)       روشهاي مكانيكي مثل پيچ و پرچ و ميخ و ...
2)       اتصالات متالورژيكي مثل جوشكاري و لحيم كاري و ...
3)       اتصالات شيميايي مثل انواع چسبها و ...

جوشکاری یکی از روش‌های تولید می‌باشد. هدف آن اتصال دائمی مواد مهندسی (فلز، سرامیک، پلیمر، کامپوزیت) به‌یکدیگر است؛ به‌گونه‌ای که خواص اتصال برابر با خواص مادهٔ پایه باشد.

جوشکاری همچنین یکی از فرآیندهای اتصال دائمی قطعات (فلزی یا غیرفلزی)، به روش ذوبی یا غیر ذوبی، با بکارگیری یا بدون بکارگیری فشار، با استفاده یا بدون استفاده از ماده پرکننده می‌باشد. فرآیندهای جوشکاری به دو دسته اصلی تقسیم می‌شوند: فرآیندهای جوشکاری ذوبی و فرآیندهای جوشکاری غیر ذوبی

فرآیندهای جوشکاری با قوس الکتریکی

جریان الکتریکی از جاری‌شدن الکترون‌ها در یک مسیر هادی به‌وجود می‌آید. هرگاه در مسیر مذکور یک شکاف هوا(گاز)ایجاد شود، جریان الکترونی و در نتیجه جریان الکتریکی قطع خواهد شد. چنان‌چه شکاف هوا به‌اندازهٔ کافی باریک بوده و اختلاف پتانسیل و شدت جریان بالا، گاز میان شکاف یونیزه‌شده و قوس الکتریکی برقرار می‌شود. از قوس الکتریکی به‌عنوان منبع حرارتی در جوشکاری استفاده می‌شود. حرارت ایجاد شده در جوشکاری به دلیل حرکت الکترون ها در ستون قوس و بمباران الکترونی قطعه کار می باشد.روش‌های جوشکاری با قوس الکتریکی عبارت‌اند از:


جوشکاری با الکترود دستی پوشش‌دار (SMAW)

جوشکاری زیرپودری (SAW)

جوشکاری با گاز محافظ (GMAW یا MIG/MAG)

جوشکاری با گاز محافظ و الکترود تنگستنی (GTAW یا جوشکاری TIG)

جوشکاری پلاسما

برای دانلود متن کامل جزوه 70 صفحه ای تکنولوژی جوشکاری به لینک زیر مراجعه فرمایید :

دانلودکنید.

پسورد : www.mechanicspa.mihanblog.com


برچسب‌ها: دانلود جزوه تکنولوژی جوشکاری, جوشکاری, انواع اتصالات سازه فولادی لوله جوش اتصال دائم, گاز محافظ جوشکاری پلاسما زیر پودری اتصال موقت قوس , جوش
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 12:58  توسط spow  | 


عقده ادیپ من

فرانک اکانر / مترجم : فرشید عطایی
   
پدر تا پنج سالگی من، تمام مدت جنگ جهانی اول را در ارتش بود. در این مدت او را زیاد نمی‌دیدم و وقتی هم او را می‌دیدم نگرانی‌ای در من ایجاد نمی‌شد. بعضی وقتها بیدار می‌شدم و هیكل گنده‌ای را در لباس نظامی می‌دیدم كه در نور شمع به من نگاه می‌كرد. بعضی وقتها صدای محكم بسته شدن در جلویی و صدای پوتینهای میخ‌كوبی‌شده‌اش را بر روی قلوه‌سنگهای كوچه می‌شنیدم. پدر مثل بابانوئل مخفیانه و پنهانی می‌آمد و می‌رفت.
حقیقت‌اش من دوست داشتم كه پدر به خانه بیاید. هرچند، وقتی صبح زود به تخت‌خواب بزرگ می‌رفتم، بین او و مادر به طرز ناخوشایندی مچاله می‌شدم. پیپ می‌كشید و این باعث می‌شد لباس‌اش بویی نمور داشته باشد؛ صورت‌اش را با تیغ اصلاح می‌كرد و این كارش جاذبه‌ای حیرت‌انگیز داشت. هر دفعه كه می‌رفت كلی یادگاری از خودش به جا می‌گذاشت؛ ماكت تانك، چاقوهایی كه دسته‌شان از پوكه ساخته شده بود، كلاه‌خودهای آلمانی، نشان كلاه، نوار درجه و خلاصه همه نوع وسایل نظامی. همۀ اینها را می‌گذاشت توی یك جعبۀ دراز بالای كمد تا شاید روزی به درد بخورند. پدر مثل كلاغها رفتار می‌كرد، انتظار داشت همه چیز روزی به درد بخورد. وقتی پدر نبود، مادر اجازه می‌داد كه توی گنجینه‌هایش را بگردم. مادر به اندازۀ پدر برای آن وسایل ارزش قایل نبود.
دورۀ جنگ، آرام‌ترین دورۀ زندگی من بود. پنجرۀ اتاق زیر شیروانی من رو به جنوب شرقی بود. مادر برای آن پرده گذاشته بود، ولی پرده، تأثیر چندانی نداشت و من همیشه با اولین نور خورشید بیدار می‌شدم. زندگی دیگر هیچ‌گاه مثل آن زمان، آن‌قدر ساده و واضح و پر از اتفاق به نظر نمی‌رسد پاهایم را از زیر ملافه بیرون می‌آوردم ـ اسم‌شان را گذاشته بودم «خانم چپ» و «خانم راست» ـ و با آنها برای خودم نمایش اجرا می‌كردم؛ موضوع نمایش هم صحبت در مورد مسایل روزانه بود. دست كم «خانم راست» این كار را می‌كرد. خیلی برون‌گرا بود ولی من این تسلط را بر خانم چپ نداشتم. به همین خاطر، فقط سرش را به نشانۀ توافق تكان می‌داد و بس.
خانم چپ و خانم راست بحث می‌كردند كه من و مادر در طول روز چه كارهایی باید انجام بدهیم. بابانوئل به هنگام كریسمس چه چیزی باید هدیه بدهد و برای شاد كردن خانه چه كارهایی باید انجام شود. مثلاً، موضوع «بچه» پیش كشیده می‌شد. من و مادر هرگز نمی‌توانستیم بر سر این موضوع به توافق برسیم. در بین خانه‌هایی كه در سراشیبی قرار داشتند فقط در خانۀ ما نوزاد نبود. مادر می‌گفت ما توانایی مالی خرید بچه را نداریم، تا اینكه پدر از جنگ برگردد، چون قیمت بچه شش شیلینگ و هفده پنی است!
این نشان می‌داد كه او چقدر ساده است. خانوادۀ «جینی» كه خانه‌شان در سربالایی بود بچه داشتند و همه می‌دانستند كه آنها توانایی پرداخت هفده شیلینگ و شش پنی را ندارند. احتمالاً بچۀ ارزان قیمتی بود. مادر به دنبال یك بچۀ واقعاً باارزش بود، ولی به نظر من، او داشت زیاده‌روی می‌كرد. بچۀ خانوادۀ «جینی» برای ما مناسب بود.
وقتی برنامه‌های روزانه‌ام را مشخص كردم از تخت بلند شدم. یك چهارپایه زیر پنجره اتاق زیر شیروانی‌ام گذاشتم و خودم را به اندازه‌ای كه بتوانم سرم را بیرون ببرم، بالا بردم و خانه‌ها و باغ‌ها و تپه‌ها را تماشا كردم.
سپس به اتاق مادر رفتم و به روی تخت بزرگ پریدم. مادر بیدار شد و من شروع كردم به صحبت از برنامه‌هایم. در این حین، كم‌كم حس كردم بدنم دارد سرد می‌شود ـ هیچ‌وقت نتوانستم نسبت به این مسأله خودآگاه باشم و بفهمم كه این حالت چگونه در من ایجاد می‌شود ـ همچنان كه حرف می‌زدم مثل یخ ذوب می‌شدم تا اینكه آخرین یخ وجودم آب شد و در كنارش خوابم برد و بعد با شنیدن سر و صدای‌اش از توی آشپزخانه در طبقۀ پایین بیدار شدم.
بعد از صبحانه، به مركز شهر رفتیم. به كلیسا رفتیم و برای پدر دعا خواندیم. بعد هم رفتیم خرید كردیم. اگر بعد از ظهرش هوا خوب بود در فضای سبز خارج از شهر گردش می‌كردیم و یا به صومعه می‌رفتیم و مادر در آنجا از دوستان خود می‌خواست كه برای پدر دعا بخوانند. من هم هر شب وقت خوابیدن از خدا می‌خواستم او را سالم از جنگ به ما برگرداند. حقیقت‌اش چندان نمی‌دانستم در مورد چه چیزی دارم دعا می‌كنم.
یك روز رفتم به تخت بزرگ، معلوم بود كه پدر من همیشه به آن شیوۀ بابانوئلی‌اش به خانه آمده و با یونیفرم نظامی‌اش در تخت دراز كشیده. ولی اندكی بعد یونیفرم‌اش را درآورد و بهترین لباس‌اش را پوشید. مادر خیلی خوشحال بود. ولی من چیزی ندیدم كه خوشحالم كند، چون پدر بدون یونیفرم جاذبه‌اش كمتر می‌شد. ولی مادرم فقط شادمانه لبخند می‌زد و می‌گفت كه دعاهای ما مستجاب شده. راهی كلیسا شدیم تا از خدا تشكر كنیم كه پدر را سالم به خانه برگردانده.
ولی همه چیز بر خلاف انتظارم از آب درآمد! همان روز وقت شام پدر آمد خانه، پوتینهایش را درآورد و دمپایی‌اش را به پا كرد. آن كلاه كثیف را كه در خانه می‌پوشید به سرش گذاشت تا سرما نخورد. چهارزانو نشست و با لحنی جدی با مادر صحبت كرد. مادر نگران به نظر می‌رسید. طبیعتاً من خوشم نمی‌آمد مادر نگران باشد، چون چهرۀ زیبایش خراب می‌شد. بنابراین حرف پدر را قطع كردم.
مادر آرام گفت: «لری، یه لحظه صبر كن!»
مادر این جمله را فقط موقعی می‌گفت كه میهمانهای كسل‌كننده داشتیم. بنابراین من اهمیتی ندادم و به حرف زدنم ادامه دادم.
مادر این‌بار با بی‌صبری گفت: «لری گفتم ساكت باش! مگه نمی‌بینی دارم با بابا صحبت می‌كنم؟»
این اولین بار بود كه آن كلمات نگران‌كننده را می‌شنیدم. «دارم با بابا صحبت می‌كنم.» من نمی‌توانستم جلوی این فكر را بگیرم كه اگر خدا به این شكل دعاها را مستجاب می‌كند، پس معلوم است كه خیلی با دقت به دعاها گوش نمی‌دهد.
در نهایت بی‌تفاوتی پرسیدم: «اصلاً چرا داری با بابا صحبت می‌كنی؟»
ـ چون من و بابا كارهایی داریم كه باید در موردشون صحبت كنیم. حالا هم دیگه حرف ما رو قطع نكن.
بعدازظهر، مادر از پدر خواست كه مرا به گردش ببرد. این بار به جای اینكه به فضای سبز خارج از شهر برویم به مركز شهر رفتیم و من ابتدا از روی همان خوش‌بینی همیشگی‌ام گمان كردم كه این شاید نشانۀ بهبود اوضاع باشد؛ ولی از این خبرها نبود. من و پدر در مورد گردش در شهر دیدگاه‌های كاملاً متفاوتی داشتیم. پدر اصلاً علاقه‌ای به تراموا و كشتی و اسب نداشت و تنها چیزی كه به نظر می‌رسید توجهش را جلب كند صحبت با آدمهای هم‌سن و سال خودش بود. وقتی من می‌خواستم توقف كنم، او همچنان به راه رفتن خود ادامه می‌داد، دست مرا می‌گرفت و كشان‌كشان به دنبال خود می‌كشید. ولی وقتی او می‌خواست توقف كند، من هیچ چاره‌ای نداشتم جز اینكه همان كار او را انجام بدهم. متوجه شدم هر وقت به دیواری تكیه می‌دهد ظاهراً نشانۀ این است كه می‌خواهد مدت درازی توقف كند. وقتی دیدم برای بار دوم دارد این كار را می‌كند دیوانه شدم. انگار این بار می‌خواست برای همیشه آنجا استراحت كند. بنابراین لباس و شلوارش را كشیدم، ولی برعكسِ مادر كه اگر آدم خیلی پافشاری می‌كرد عصبانی می‌شد و می‌گفت: «لری، اگه مؤدب نباشی یه كشیدۀ حسابی بهت می‌زنم» پدر ظرفیت فوق‌العاده‌ای برای بی‌توجهی مسالمت‌آمیز داشت. سبك سنگین‌اش كردم و در این فكر بودم كه بزنم زیر گریه یا نه، ولی او آن‌قدر بی‌خیال بود كه به نظر نمی‌رسید حتی از گریه كردن هم اعصابش خرد شود. حقیقتش، مثل این بود كه آدم با یك كوه به گردش رفته باشد! یا به‌طور كلی نسبت به آن پیچ و تاب خوردن‌ها و مشت كوبیدن‌ها بی‌اعتنا بود و یا با لبخندی سرخوشانه از آن قله به پایین می‌نگریست. من هرگز كسی را ندیده بودم كه این‌گونه در خود غرق باشد.
به هنگام صرف چای عصرانه، «صحبت با بابا» دوباره شروع شد و این‌بار با داشتن یك روزنامۀ عصر، اوضاع بدتر شده بود. او هر چند دقیقه آن را پایین می‌گرفت و خبر تازه‌ای از آن به مادر می‌گفت. به نظرم این ناجوانمردانه بود. در شرایط مرد در برابر مرد، حاضر بودم برای جلب توجه مادر هر زمانی با او رقابت كنم ولی وقتی او به كمك دیگران همه چیز را به نفع خود داشت دیگر شانسی برای من باقی نمی‌ماند. چند بار سعی كردم موضوع را عوض كنم ولی بی‌فایده بود.
مادر بی‌صبرانه گفت: «وقتی بابا داره روزنامه می‌خونه باید ساكت باشی، لری!»
معلوم بود او یا واقعاً صحبت كردن با پدر را به صحبت كردن با من ترجیح می‌دهد، یا اینكه چون پدر بر او تسلط وحشتناكی دارد از اعتراف به حقیقت می‌ترسد. آن شب وقتی داشت ملافه رویم می‌كشید، گفتم: «مامان به نظر تو اگه من حسابی دعا كنم خدا بابا رو به جنگ برمی‌گردونه؟»
مادر كه انگار از این حرفم لحظه‌ای به فكر رفته بود، با لبخند گفت: «نه عزیزم، به نظر من این كار رو نمی‌كنه.»
ـ واسه چی مامان؟
ـ آخه دیگه جنگی نیست، عزیزم.
ـ ولی مامان، اگه خدا بخواد نمی‌تونه یه جنگ دیگه راه بندازه؟
ـ خدا نمی‌خواد عزیزم، خدا كه جنگ راه نمی‌اندازه، آدمهای بد این كار رو می‌كنن.
گفتم: «ا‌ِه!»
از این بابت ناامید شدم. این فكر به ذهنم رسیده بود كه خدا كاملاً آنچه در موردش می‌گویند نیست.
صبح روز بعد در ساعت همیشگی بیدار شدم. پاهایم را از زیر ملافه بیرون آوردم و گفتگوی طولانی‌ای ترتیب دادم كه در آن «خانم راست» از مشكلاتی كه با پدر خود داشت صحبت می‌كرد تا اینكه پدرش را در خانۀ سالمندان گذاشت. من البته در مورد خانۀ سالمندان چندان اطلاعات نداشتم ولی به نظر می‌رسید جای مناسبی برای پدر باشد. سپس صندلی‌ام را زیر پنجره گذاشتم و سرم را از لای پنجره بیرون بردم. سپیده‌دم داشت تمام می‌شد. سرم پر از داستان و برنامه‌ریزی بود. در اتاق بغلی سكندری خوردم و در آن فضای نیمه‌تاریك اتاق، به زحمت به تخت بزرگ رفتم. در قسمت مادر، اصلاً جا نبود. بنابراین مجبور بودم بین او و پدر بروم. به‌طور موقت پدر را فراموش كردم و برای چند دقیقه شق و رق نشستم و به مغزم فشار آوردم تا ببینم چه بلایی می‌توانم بر سر پدر بیاورم. او تخت را بیش از سهم خود اشغال كرده بود و من اصلاً راحت نبودم، پس چند تا لگد به او زدم كه باعث شد خُرخُری بكند و كش و قوسی به خودش بدهد. با این كارش جای كافی برایم به وجود آمد. مادر بیدار شد و با دست خود به دنبالم گشت. درحالی‌كه انگشت شستم را در دهانم داشتم در گرمای تخت آرام گرفتم.
با صدای بلند و خوشنودانه زمزمه كردم: «مامان!»
مادر نجوا كرد: «عزیزم، هیس، بابا رو بیدار نكن!»
این یك تحول تازه بود و مشخص بود كه از قضیۀ «صحبت با بابا» جدی‌تر است. زندگی بدون كنفرانسهای صبحگاهی من غیر قابل تصور بود.
با لحنی جدی پرسیدم: «واسه چی؟»
ـ واسه اینكه بابای بیچاره خسته‌ست.
این دلیل برای من اصلاً كافی نبود. من از حالت احساساتی نهفته در «بابای بیچاره» حالم به هم خورد. هرگز این‌جور غلیان احساسات را دوست نداشتم؛ همیشه به نظرم ریاكارانه می‌آمد.
آرام گفتم: «ا‌ِه!»
بعد با لحنی در نهایت احساس پیروزی گفتم: «مامان می‌دونی امروز تو رو می‌خوام كجا ببرم؟»
آهی كشید و گفت: «نه عزیزم.»
ـ می‌خوام از درۀ «گ‍ِلِن» برم پایین با تور تازه‌ام ماهی‌های باله‌تیغه‌ای بگیرم، بعد هم می‌خوام برم...
درحالی كه با دستش آرام روی دهانم می‌زد با لحنی عصبانی زیر لب گفت: «بابا رو بیدار نكن!»
ولی خیلی دیر شده بود. او بیدار شده بود، یا تقریباً بیدار شده بود. خُرخُری كرد و دستش را برای برداشتن كبریت دراز كرد. سپس با نگاهی ناباورانه به ساعت خیره شد.
مادر با صدای بسیار آرامی كه قبلاً هرگز از او نشنیده بودم گفت: «یه فنجون چای می‌خوری عزیزم؟»
به نظر می‌رسید كه ترسیده باشد.
پدر با عصبانیت داد زد: «چای؟! می‌دونی ساعت چنده؟!»
با صدای بلند گفتم: «بعدش می‌خوام از جادۀ رن كنی برم.»
نگران بودم كه نكند چیزی در میانۀ آن حرف قطع‌كردنها فراموشم شود.
مادر با لحن تندی گفت: «لری، فوراً برو بخواب!»
زدم زیر گریه. بر خودم تسلط نداشتم. پدر چیزی نگفت. پیپش را روشن كرده بود بدون آنكه به من یا مادر توجهی بكند سایه‌های بیرون را نگاه می‌كرد. می‌دانستم خیلی عصبانی است. هربار كه چیزی می‌گفتم، مادر مرا با اوقات‌تلخی ساكت می‌كرد، و من از این رفتار مادر خجالت می‌كشیدم. به نظرم منصفانه نبود، تازه شرارت‌بار هم بود. آن موقع كه پدر خانه نبود، هر بار كه به مادر می‌گفتم دوتایمان می‌توانیم موقت در یك تخت بخوابیم و درست كردن دو تخت اسراف است، به من می‌گفت خوابیدن در دو تخت جداگانه از نظر سلامت بهتر است؛ ولی حالا این مرد، این غریبه، بدون اینكه اصلاً كمترین توجهی به سلامت او بكند در كنار او می‌خوابد!
پدر زود از تخت بلند شد و چای درست كرد. برای مادر یك فنجان چای آورد ولی برای من چیزی نیاورد.
داد زدم: «مامان، من هم چای می‌خوام.»
با شكیبایی گفت: «می‌تونی از نعلبكی مامان چای بخوری عزیزم.»
این كار مادر، مسأله را حل كرد. یا پدر می‌بایست از خانه می‌رفت یا من. نمی‌خواستم از نعلبكی مادر چای بنوشم. می‌خواستم در خانۀ خودم با من به طور برابر رفتار شود. بنابراین فقط برای اینكه حال مادر را گرفته باشم، همه‌اش را نوشیدم و چیزی برای مادر باقی نگذاشتم. مادر این كار مرا هم تحمل كرد و چیزی نگفت.
ولی آن شب وقتی داشت مرا در تخت می‌گذاشت با لحن آرامی گفت: «لری، می‌خوام یه قول بهم بدی.»
پرسیدم: «چه قولی؟»
ـ قول بدی كه صبحها نیای تو اتاق و بابای بیچاره رو از خواب بیدار نكنی. قول می‌دی؟!»
باز هم این «بابای بیچاره»! من دیگر داشتم به هر چیزی كه به آن مرد غیر قابل تحمل مرتبط بود، مشكوك می‌شدم.
پرسیدم: «چرا؟»
ـ واسه اینكه بابای بیچاره نگرانه، خسته‌ست، خوب نمی‌خوابه.
ـ خب، چرا نمی‌خوابه مامان؟
ـ تو كه می‌دونی بابا وقتی رفت جنگ، مامان از ادارۀ پست پول می‌گرفت.
ـ از خانم مك كارتی.
ـ آره! ولی خانم مك كارتی حالا دیگه پول نداره. پس بابا باید بره واسه‌مون پول گیر بیاره. می‌دونی اگه نتونه پول گیر بیاره چی می‌شه؟!
ـ نه، نمی‌دونم. چی می‌شه؟
خب، اون‌وقت ممكنه مثل اون پیرزن گدائه جمعه‌ها بریم پول گدایی كنیم. ما كه نمی‌خوایم همچی كاری بكنیم، می‌خوایم؟!
ـ نه، نمی‌خوایم!
ـ پس قول بده دیگه بابا رو بیدار نكنی!
ـ قول!
حقیقتش، راست گفته بودم. می‌دانستم پول موضوعی جدی است و من اصلاً دلم نمی‌خواست مثل آن پیرزنه جمعه‌ها گدایی كنیم. مادر برای اینكه كاری كند تا من صبح نتوانم از اتاقم بیرون بیایم تمام اسباب‌بازی‌هایم را به شكل یك دایرۀ كامل دورتادور تختم پخش كرد تا اگر از هر قسمتی خواستم بروم حتماً روی یكی از آن اسباب‌بازی‌ها بیفتم.
صبح كه بیدار شدم، قولم خوب یادم بود. بلند شدم، كف اتاق نشستم و بازی كردم. به نظرم رسید زمان زیادی گذشته باشد، به همین خاطر صندلی‌ام را برداشتم و از پنجرۀ اتاق چند ساعتی دیگر به بیرون نگریستم. می‌گفتم كاش الان پدر بیدار شده باشد! می‌گفتم كاش كسی برایم یك فنجان چای بیاورد! اصلاً احساس سرزندگی و شادی نداشتم. برعكس، بسیار بی‌حوصله و كسل بودم. فقط آرزو داشتم كه در گرما و عمق آن تخت عمیق فرو بروم.
سرانجام دیگر نتوانستم این وضع را تحمل كنم و به اتاق بغلی رفتم. چون در قسمت مادر اصلاً جا نبود از روی مادر پریدم و او ناگهان بیدار شد.
درحالی‌كه بازویم را محكم گرفته بود به نجوا گفت: «لری، تو چه قولی داده بودی؟!»
من كه مچم در حین انجام عمل خطا گرفته شده بود، نالان گفتم: «ولی مامان، من سر قولم وایستادم. خیلی وقته ساكتم.»
درحالی‌كه تمام بدنم را نوازش می‌كرد، با لحن غمگینی گفت: «الهی بمیرم، بهت خیلی سخت گذشت. اگه بذارم اینجا بمونی قول می‌دی حرف نزنی؟»
با ناله گفتم: «ولی مامان، من می‌خوام حرف بزنم.»
با قاطعیتی كه برای من تازگی داشت، گفت: «گفتم می‌تونی اینجا بمونی، نگفتم می‌تونی حرف بزنی! بابا می‌خواد بخوابه. متوجه هستی كه چی دارم می‌گم؟!»
خیلی خوب هم متوجه بودم. من می‌خواستم حرف بزنم. او می‌خواست بخوابد. اصلاً اینجا خانۀ كه بود؟
من هم با همان قاطعیت گفتم: «مامان، به نظر من اگه بابا تو تخت خودش بخوابه از نظر سلامت بهتره.»
به نظر می‌رسید از این حرف من گیج و مبهوت شده باشد، چون برای لحظه‌ای چیزی نگفت. ادامه داد: «واسه آخرین بار دارم می‌گم. یا باید اصلاً حرف نزنی یا برگردی به تختت! كدوم یكی‌ش رو می‌خوای؟!»
این بی‌عدالتی مرا عصبانی كرد. من از روی گفته‌های خودش او را به رفتار متناقض و غیرمنطقی محكوم كرده بودم، ولی او حتی نخواست جواب مرا بدهد. من كه وجودم پر از كینه شده بود به پدر لگدی زدم. مادر متوجه نشد من به پدر لگد زدم. پدر در پی لگد من خرخری كرد و چشمانش را با وحشت باز كرد.
درحالی‌كه در را می‌نگریست ـ طوری كه انگار كسی را در آستانۀ در دیده باشد ـ با صدایی وحشت‌زده پرسید: «ساعت چنده؟»
مادر با لحن آرامش‌بخشی جواب داد: «هنوز صبح زوده. بچه بود. بگیر بخواب.»
درحالی‌كه از تخت بیرون می‌آمد گفت: «خب دیگه لری، تو بابا رو بیدار كردی. حالا هم باید برگردی به اتاق خودت!»
این بار علی‌رغم تمام آن رفتار آرامش، می‌دانستم كه جدی دارد صحبت می‌كند و می‌دانستم كه حق و حقوق اساسی من از دست رفته است، مگر اینكه فوراً از آن دفاع می‌كردم. وقتی داشت مرا از تخت بلند می‌كرد جیغ كشیدم. آن‌چنان جیغ تیزی كه حتی مرده‌ها را هم بیدار می‌كرد، چه برسد به پدر! پدر فریاد اعتراض برآورد.
ـ ای بچۀ لعنتی! این بچه اصلاً خواب نداره؟
مادر به آرامی گفت: «عزیزم، این عادتشه.»
مادر این را به آرامی گفت، ولی پیدا بود كه نگران و مضطرب است.
درحالی‌كه نفس‌نفس می‌زد با فریاد گفت: «خب حالا دیگه وقتشه این عادت رو بذاره كنار.»
سپس تمام ملافه‌های دور و برش را به دور خود پیچید و رو به دیوار دراز كشید و بعد از فراز شانه‌اش و درحالی‌كه از صورتش جز دو چشم ریز سیاه پر از كینه چیزی پیدا نبود، به پشت سرش نگاه كرد. مرد خیلی شروری به نظر می‌رسید.
مادر برای باز كردن در اتاق خواب مجبور بود مرا زمین بگذارد، من هم از این فرصت استفاده كردم و پا به فرار گذاشتم و دوان‌دوان به طرف دورترین گوشۀ اتاق دویدم و جیغ زدم. پدر از شنیدن این جیغ من در تخت شق و رق شد.
با صدایی خشك و گرفته گفت: «خفه شو توله‌سگ!»
از این حرف او آن‌چنان مات و مبهوت شده بودم كه دیگر جیغ نزدم. هرگز، هرگز كسی با من این‌طوری حرف نزده بود. ناباورانه به او نگاه كردم. چهره‌اش از خشم برافروخته بود. در آن هنگام بود كه فهمیدم خدا چگونه مرا دست انداخته است. خدا دعاهای مرا مستجاب كرده بود تا كه این غول را به ما برگرداند.
دیگر هیچ چیز حالی‌ام نبود. فریاد زدم: «خودت خفه‌شو!»
پدر درحالی‌كه به طرزی وحشیانه از تخت پایین می‌پرید با فریاد گفت: «چی گفتی؟!»
در این لحظه مادر فریاد زد: «میك! میك! متوجه نیستی بچه به تو عادت نداره؟!»
پدر درحالی‌كه دستان‌اش را به شدت تكان می‌داد با عصبانیت گفت: «معلومه فقط به خورد و خوراك‌اش خوب رسیدی و تربیت‌اش رو پشت گوش انداختی! دلش می‌خواد یه دركونی حسابی بهش بزنم!»
این حرفهای او خون مرا واقعاً به جوش آورد. دیوانه‌وار فریاد كشیدم: «خودت رو دركونی بزن! خودت رو دركونی بزن! خفه شو! خفه شو!»
اینها را كه گفتم صبرش تمام شد و مرا زد. البته كتكی كه از او خوردم در حد چند ضربۀ ملایم بود، ولی من از یك غریبه كتك خوردم. آن هم غریبۀ تمام‌عیاری كه به خاطر دعاهای معصومانۀ من و با زبان‌بازی‌های خودش از جنگ برگشته بود و به تخت ما آمده بود. این موضوع مرا بدجور عصبانی می‌كرد. من نیز یك بند جیغ كشیدم و به این طرف و آن طرف دویدم و پدر كه جز یك پیراهن ارتشی خاكستری‌رنگ چیز دیگری به تن نداشت مانند یك كوه از آن بالا خصمانه به من می‌نگریست. نگاهش طوری بود كه انگار قصد كشتن كسی را داشت. به گمانم در آن هنگام بود كه فهمیدم او حسود نیز هست.
از آن روز صبح به بعد زندگی‌ام دیگر جهنمی بود. من و پدر شده بودیم دشمن هم. آشكارا و بسیار جدی. چند بار با هم درگیر شدیم. او سعی می‌كرد هنگامی كه من با مادر هستم مزاحمم شود و من نیز هنگامی كه او با مادر بود مزاحمش می‌شدم. وقتی مادر روی تخت می‌نشست و برایم داستان می‌گفت، او شروع می‌كرد به گشتن دنبال یك جفت پوتین كهنه كه ادعا می‌كرد در آغاز جنگ در آنجا جا گذاشته بوده. در مقابل، وقتی او با مادر صحبت می‌كرد من با سر و صدای زیاد با اسباب‌بازی‌هایم بازی می‌كردم تا نشان دهم كه هیچ توجهی به او ندارم. یك روز عصر وقتی از سر كار آمد و دید من سروقت جعبه‌اش رفته‌ام و دارم با وسایل درون آن بازی می‌كنم قشقرقی به پا كرد.
مادر با لحن تندی گفت: «لری، تو نباید با اسباب‌بازی‌های بابا بازی كنی، مگر اینكه بابا خودش اجازه بده؛ بابا با اسباب‌بازی‌های تو بازی نمی‌كنه.»
پدر در مقابل این حرف طوری مادر را نگاه كرد كه انگار از مادر كتك خورده است. بعد هم با اخم روی خود را برگرداند. درحالی‌كه جعبه را دوباره پایین می‌آورد تا ببیند آیا چیزی را از آن تو برداشته‌ام یا نه، غرش‌كنان خطاب به مادر گفت: «اینها اسباب‌بازی نیستن؛ بعضی از این عتیقه‌ها كمیاب و قیمتی‌اند!»
ولی با گذشت زمان، من هرچه بیشتر متوجه می‌شدم كه او چگونه سعی می‌كند تا من و مادر را از هم گریزان كند. چیزی كه وضع را بدتر می‌كرد این موضوع بود كه من نمی‌توانستم بفهمم او چرا برای مادر جذابیت دارد. درحالی‌كه او از هر نظر جذابیتش از من كمتر بود. مثلاً لهجۀ افراد طبقات پایین را داشت. چای را با سر و صدا می‌نوشید. تا مدتی فكر می‌كردم كه شاید به خاطر روزنامه است كه مادر به او علاقه دارد، به همین خاطر از خودم خبرهایی می‌ساختم و برایش می‌خواندم. بعد هم فكر كردم شاید به خاطر پیپ كشیدن باشد، بنابراین پیپ‌های پدر را برداشتم و درحالی‌كه آب دهانم را داخل آنها می‌كردم در خانه قدم می‌زدم، تا اینكه پدر مچ مرا گرفت. من حتی چای را با سر و صدا نوشیدم ولی مادر فقط گفت كه چندش‌آور شده‌ام. ظاهراً هرچه بود همان عادت مضر‌ِ كنار هم خوابیدن بود. بنابراین به اتاق خوابشان سری زدم و سر و گوش آب دادم، با خودم حرف زدم تا نفهمند كه آنها را زیر نظر دارم، ولی من هرگز ندیدم كه آنها كار خاصی انجام بدهند. سرآخر این مسأله مرا به فكر فرو برد. به نظر می‌رسید قضیه، بزرگ شدن و حلقه دادن به دیگری است، بنابراین فهمیدم كه باید صبر كنم.
ولی در عین حال می‌خواستم بفهمند كه من فقط منتظرم و دست از مبارزه برنداشته‌ام. یك روز عصر كه پدر نفرت‌انگیزتر از همیشه بود و حرف‌هایی می‌زد كه من از آنها سر درنمی‌آوردم، این موضوع را حالی‌اش كردم.
گفتم: «مامان، می‌دونی وقتی بزرگ شدم می‌خوام چی كار كنم؟»
جواب داد: «نه عزیزم، چی كار؟»
با صدایی آرام گفتم: «می‌خوام با تو عروسی كنم.»
پدر قاه‌قاه خندید ولی مسخره‌ام نكرد. می‌دانستم كه مادر عمداً خودش را به آن راه زده و در اصل از این حرف من خوشحال شده است. حس می‌كردم او احتمالاً خیالش راحت شده كه روزی تسلط پدر بر او به پایان خواهد رسید.
با لبخند گفت: «جالب می‌شه، نه؟!»
با اطمینان گفتم: «خیلی جالب می‌شه. چون ما اون‌وقت صاحب یه عالمه بچه می‌شیم!»
به آرامی گفت: «درسته عزیزم. به گمونم همین روزها صاحب یه بچه بشیم، اون‌وقت دیگه هم‌بازی داری.»
از این بابت بی‌نهایت خوشحال بودم، چون این نشان می‌داد كه او علی‌رغم اینكه در برابر پدر تسلیم است، هنوز به آرزوهای من اهمیت می‌دهد. از این گذشته، خانوادۀ «جینی» را هم سر جایشان می‌نشاندیم.
ولی قضیه به گونۀ دیگری شد؛ اول از همه اینكه مادر نگران بود. ـ من همیشه به این موضوع فكر می‌كردم كه او هفده شیلینگ و شش پنی را از كجا می‌خواهد بیاورد ـ پدر شب‌ها تا دیروقت بیرون بود ولی این برای من فایده‌ای نداشت، چون مادر دیگر مرا به گردش نمی‌برد، خیلی نازك‌نارنجی شده بود و به خاطر هیچ و پوچ مرا می‌زد. بعضی وقتها با خودم می‌گفتم كاش هرگز حرفی از آن بچۀ كوفتی به میان نیاورده بودم. انگار برای اینكه بلا بر سر خودم بیاورم دارای نبوغ بودم.
و واقعاً هم كه چه بلایی بر سر خودم آوردم! «سانی» با جار و جنجال بسیار بدی از راه رسید ـ حتی همین كار را هم بدون هیاهو نمی‌توانست انجام بدهد ـ من از همان لحظۀ اول از او بدم آمد. بچۀ بدقلقی بود؛ تا آنجا كه به من مربوط می‌شد همیشه بدقلق بود و بیش از اندازه می‌خواست به او توجه شود. طرز رفتار مادر با او كاملاً احمقانه بود و اصلاً متوجه نمی‌شد كه سانی بعضی وقتها فقط در پی جلب توجه است. به درد هم‌بازی بودن كه اصلاً نمی‌خورد. تمام روز را می‌خوابید و من هم مجبور بودم روی پنجۀ پایم راه بروم تا بیدار نشود. دیگر مسأله بیدار كردن پدر نبود، مسأله حالا این بود: «سانی رو بیدار نكن.»
سر در نمی‌آورم بچه چرا وقت و بی‌وقت خواب است. هر وقت چشم مادر را دور می‌دیدم او را بیدار می‌كردم. بعضی وقتها برای اینكه او را همچنان بیدار نگه دارم و نگذارم دوباره بخوابد او را نیشگون می‌گرفتم. یك روز مادر مرا در حال انجام این كار گرفت و دركونی سختی به من زد.
یك روز عصر وقتی پدر داشت از سر كار برمی‌گشت من در باغ جلویی مشغول بازی بودم. خودم را زدم به آن راه كه مثلاً حواسم به او نیست و وانمود كردم كه دارم با خودم حرف می‌زنم؛ با صدای بلند گفتم: «اگه یه بچۀ كوفتی دیگه بیاد تو این خونه من هم می‌ذارم می‌رم.»
پدر سر جایش میخكوب شد و از بالای شانه‌اش من را نگریست. با لحن خشمگینی پرسید: «چی گفتی؟!»
درحالی‌كه سعی می‌كردم وحشتم را پنهان كنم جواب دادم: «من داشتم با خودم حرف می‌زدم. خصوصیه.»
بعد هم برگشت و بدون گفتن كلمه‌ای رفت. حقیقتش می‌خواستم این حرفم یك هشدار جدی باشد، ولی تأثیرش كاملاً جور دیگری شد؛ پدر رفتارش با من كاملاً خوب شد. البته من نمی‌توانستم دلیل تغییر رفتار او را بفهمم. طرز رفتار مادر با سانی حال آدم را به هم می‌زد. حتی موقع غذا خوردن از سر میز پا می‌شد و می‌رفت به سانی كه در ننو خوابیده بود زل می‌زد و به پدر می‌گفت كه او نیز این كار را بكند. پدر البته در این‌گونه مواقع ادب را رعایت می‌كرد ولی آن‌چنان گیج به نظر می‌رسید كه می‌شد فهمید متوجه منظور مادر نیست. پدر از گریه كردن سانی به هنگام شب شاكی بود، ولی مادر در مقابل، فقط عصبانی می‌شد و می‌گفت: «سانی هیچ‌وقت گریه نمی‌كنه مگه اینكه مشكلی داشته باشه.»
كه این یك دروغ شاخدار بود، چون سانی هرگز مشكلی نداشت و فقط برای جلب توجه گریه می‌كرد. واقعاً این ساده‌لوحی مادر اعصاب آدم را خرد می‌كرد. پدر جذاب نبود، ولی باهوش بود. او به حقیقت رفتار سانی پی برده بود و حالا می‌دانست كه من نیز به حقیقت رفتار سانی پی برده‌ام.
یك شب ناگهان بیدار شدم. یك نفر در تخت، كنار من بود. در یك لحظۀ آنی حس كردم كه این حتماً مادر است و اینكه به سر عقل آمده و برای همیشه دست از پدر كشیده است، ولی سپس صدای بدعنقی‌های سانی را از اتاق بغلی شنیدم و همین‌طور صدای مادر را كه داشت می‌گفت: «آروم باش! آروم باش!»
و من دانستم كه این مادر نیست؛ پدر بود؛ كنار من دراز كشیده بود، كاملاً بیدار بود، تندتند نفس‌نفس می‌زد و ظاهراً از عصبانیت داشت منفجر می‌شد.
بعد از چند لحظه فهمیدم از چه عصبانی است. حالا نوبت او بود. بعد از اینكه مرا از تخت بزرگ بیرون انداخت حالا خودش از تخت بیرون انداخته شده بود. مادر حالا دیگر هیچ توجهی به كسی نمی‌كرد مگر آن تولۀ زهرماری، سانی. نمی‌توانستم برای پدر متأسف نباشم. تمام اینها بر سر خود من هم آمده بود. و تازه من در آن سن حتی رفتار بزرگ‌منشانه هم داشتم. شروع كردم به نوازش كردن او و گفتم: «آروم باش! آروم باش!»
واكنش نشان نداد.
با اوقات تلخی گفت: «تو هم نخوابیدی؟!»
گفتم: «بیا، دستت رو بذار دور گردنم.»
و این كار را كرد. یك طوری؛ به گمانم می‌شود گفت به‌طور خیلی آرام. خیلی استخوانی بود ولی از هیچ بهتر بود.
به هنگام كریسمس، با اینكه برایش مشكل بود، برایم یك ماكت راه‌آهن واقعاً عالی خرید.


برچسب‌ها: عقده ادیپ من, داستان کوتاه, بهترین داستان های کوتاه از بهترین نویسندگان جهان, داستان عقده ادیپ من فرانک اوکانر, فرانک اکانر
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 12:39  توسط spow  | 

ازمون t در نرم افزار SPSS

نرم افزار SPSS یکی از قدیمی ترین ، برنامه های کاربردی در زمینه تجزیه وتخلیلهای آماری است . کلمه SPSS مخفف Statistical package for social science (نرم افزار آماری برای علوم اجتماعی ) می باشد.

آمارهای توصيفی
اولين مرحله تحليل داده‌ها،‌توصيف يا تلخيص داده‌ها با استفاده از آمارهاي توصيفي است. در تحليل توصيفي، داده‌ها، صرفاً براي بررسي وضع يك گروه يا يك موقعيت بكار مي‌روند.
اما تحليل روابط و تغييرات بين متغيرها و تحليل مجموعه متغيرها براي تبيين علت از عهده آمارهاي توصيفي خارج است.

آمارهای توصيفی عمده عبارتند از:
اندازه‌هاي گرايش به مركز (ميانگين، ميانه، نما)
اندازه‌هاي پراكندگي (دامنه تغييرات، واريانس، انحراف استاندارد)
اندازه‌هاي وضعيت نسبي (رتبه درصدي، نمره انحراف متوسط )
اندازه‌هاي رابطه‌اي (ضريب همبستگي پيرسون، اسپيرمن)

آمارهاي استنباطی
آمارهاي استنباطي با تبيين روابط سرو كار دارند. بر اساس رفتار و وضعيت گروه نمونه، رفتار جامعه آماري پيش‌بيني مي‌شود.

آمارهاي استنباطي به دو گروه تقسيم مي‌شوند:
آماري پارامتريك
آمارهاي غيرپارامتريك

فایل پاورپوینت اموزشی ازمون t در نرم افزار SPSS به همراه نمونه ازمون را از لینک زیر دریافت نمایید :

دانلود کنید.


برچسب‌ها: تحلیل اماری, ازمون و فرضیه, روایی و پایایی پرسشنامه پایان نامه, دانلود جزوات مهندسی صنایع, ازمون t در نرم افزار SPSS
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 12:21  توسط spow  | 

دانلود مقاله اشنایی با رزین ها

رزین ها

فهرست
انواع رزين
رزينهای اکريليک
طرز تهيه مونومرهای استری اسيد اکرليک و اسيد متا اکرليک
مونومر اتيل اکريلات
مونومر اتيل متا اکريلات
سيستمهای اکرليکی
الف) سيستم حلالی
رزينهای اکريليک ترموپلاست
ب) سيستم امولسيونی
رزين های وينيلی
مونومر وينيل کلرايد
مونومر وينيل استات
وينيل آيدين کلرايد
رزينهای پلی کلرو وينيل
رزين پلی وينيل بوتيرال
پلی وينيل فرمال
پلی وينيل استات
رزينهای آمينو
اوره:
مقايسه رزين اوره و ملامين
حلالهای مصرفی
رزين پلی استر
رزين وينيل استر

متن کامل مقاله اموزشی اشنایی با رزین ها را از لینک زیر دریافت نمایید :

دانلود کنید.


برچسب‌ها: رزین, دانلود کتاب جزوه مقاله پروژه, رزین وینیل پلیمر پلی وینیل امولوسیون اکریلیک, دانلود مقاله, دانلود مقالات مهندسی شیمی
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 12:0  توسط spow  | 

خلاصه تاریخچه ترمودینامیک
Abrief history of thermodynamic

مروری کلی بر تاریخچه
پیدایش علم ترمودینامیک،حاصل پیوند و بارورسازی متقابل تولید قدرت و علم گرما بود.مهندسان تولید انرژی از آب،با فرارسیدن قرن 19ام،شرایط حصول حداکثر قدرت از آبشارها را مشخص کرده بودند.اما عامل موثر توسعه آن،اختراع ماشین بخار در سال 1700 بتوسط جیمز وات بود.بخار پرفشار به داخل استوانه فرستاده می شد تا بر اثر انبساط،پیستونی را به حرکت درآورد.هنگامی که پیستون به انتهای استوانه رسید بخار چنان منبسط می شد که تا حد زیادی فشار خود را از دست میداد؛وات با ممانعت از گرم شدن غیرضروری دیواره های سیلندر،موجبات حصول حداکثر کار را فراهم کرد.
بین سال های 1700 تا 1900 علم ترمودینامیک به کندی و به سختی پیشرفت می کرد.
در سال 1900،علم ترمودینامیک کلاسیک،به سبب تلاش های دانشمندانی چون مایر،گیبس،کلوین؛کلازیوس و... که طی200 سال اخیر صورت گرفته بود ذاتا کامل شده بود.
هم اکنون شاخه های مختلف  و تخصصیی از علم ترمودینامیک توسعه یافته اند.

مفهوم دما
دما یکی از کمیت های بنیادی در فیزیک کلاسیک و فیزیک نوین است.برای کمی کردن احساس گرما وسرما از مفهوم دما استفاده می شود و قانون صفرم ترمودینامیک حاوی چنین مفهمومی است.این قانون می گوید:
اگر جسمA با جسم B،و جسم C با جسمB،در تعادل گرمایی باشند
آنگاه جسمA باB در تعادل گرمایی است.
در این مقاله ما ابتدا به دانشمندانی که به این مقوله پرداخته اند می پردازیم و سپس انواع مقیاس های را بیان کرده و توضیح مختصری من باب هرکدام می دهیم.

از نقطه نظر تاریخی،مفهوم دما از طریق قانون دوم ترمودینامیک به چاچوب نظری ترمودینامیک راه یافت.بدون اینکه بخواهیم از محوریت موضوع دور شویم ،می توانیم بیان کلوین قانون دوم ترمودینامیک را بگوییم:هیچ فرآیندی که نتیجه آن،تبدیل کامل گرما به کار باشد امکان پذیر نیست.به بیان ساده تر امکان ندارد که یک ماشین گرمایی تمام انرژی حاصله از منبع گرم را به کار تبدیل کند.

برای دانلود جزوه خلاصه تاریخچه ترمودینامیک با فرمت پاورپوینت تهیه شده در دانشگاه ازاد کرج به لینک زیر مراجعه فرمایید :

دانلود کنید.


برچسب‌ها: ترمودینامیک, دانلود جزوات مهندسی مکانیک, مهندسی مکانیک, دانلود جزوات مهندسی شیمی, تاریخچه ترمودینامیک history of thermodynamic
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 11:51  توسط spow  | 

مطالب قدیمی‌تر